حشره کش
از روی بیکاری
|
|
آب وطن که رفت، کجا من شنا کنم؟
حالا برسیم به یادداشت خودمان:(قبلش هر چه بود سانسور شد...)
از آنجایی که پدیده النینو قدیمی شده، اتفاق خاصی در دنیا به وقوع نمیپیوندد که بخواهیم از آن بنویسیم و جوهر خودکار نازنینمان را تمام کنیم؛ آن هم الکی! لذا میگردیم دنبال جایی که پدیده مشابهی در آن لانه کرده باشد. خوب... گشتیم نبود. حالا که نبود، یک «فدای سر کچلم» میگوییم و میچسبیم به تحولات و مناقشات جاری در خانواده خودمان. طبق تحقیقات گسترده من به عنوان یک دانشمند جوان، شگفتیهای رخ داده در خاندان ما پدیده النینو را میگذارد توی جیب بغل سمت راست پیژامهاش. خانواده پر رفت و آمدی داریم ماشاءا...! حوادث خوشمزهای هم در بین این نقل و انتقالات صورت میگیرد و حتی بعضی وقتها قیافه نیز میگیرد. یعنی در آن حد دیگر! برای شروع بد نیست کمی از پسرخاله بیژن بگویم. طفلکی پسر بی سر و صدایی است. و همین بیزبان بودنش باعث شده شاهد موضوع منحصر به فردی باشیم که در تمام فامیل سابقه نداشته. دو سال پیش بود که درون قلب آقا بیژن ما یک سری واکنشهای شیمیایی صورت گرفت و به شکل ملموسی عاشق شد. آن هم عاشق چه کسی!!! دختر جاری خواهر شوهر دخترعمه باجناق پدرش! و همیشه مهمترین سوال من در این میان، نحوه اولین برخوردشان بود. مخصوصا که از وسط جاری و خواهر شوهر و باجناق هم میگذشت. اصلا کاری به نوع آشنایی این دو کبوتر عاشق نداریم. موضوع بیشتر به بعد از آشنایی برمیگردد. و البته کمی بعدتر از آن... خاله جان ما یک عروس میگوید و صد عروس از دهانش به بیرون معلق میزنند. زن بیژن را که دید، خواهرزاده و برادرزاده به کلی از یاد میرود. چند بار بزرگترها تذکر دادند جوانب احتیاط را رعایت کند. ولی مگر به خرجش میرفت؟! چوبش همین هفته قبل نوش جان شد که همگی خانه بیژن دعوت بودیم. اصلا گویا یک خبرهایی بود. خانه هفتاد متری و چهل نفر مهمان؟! من که میدانستم هر چه هست، زیر سر دختر جاری خواهر شوهر دخترعمه باجناق پدر این پسرخاله ماست که البته حالا یک سالی میشد که همسرش بود. کاری به این گمانه زنیهای خاله زنکی ندارم... بگذریم. سفرهای پهن کرد چشم در آور. همه میگفتند: «بهبه! چه بوی فسنجان مدهوش کنندهای میآید!» ولی شمیم توطئه مشام مرا قلقلک میداد. اگر مثل ما خانواده شلوغی داشته باشید حتما میدانید تنها یک موقعیت زمانی وجود دارد که سکوت بر مهمانی حاکم شود. موقع تناول غذا! آن هم برای سبقت در خوردن.(یک توصیه خارج از موضوع هم بد نیست این وسط... هرگز کنار افراد سنگین وزن ننشینید. همچنین بهتر است در وسط یکی از اضلاع سفره جلوس فرمایید تا به مساحت بیشتری از آن دسترسی داشته باشید.) همسر بیژن نیز دقیقا از همین موقعیت برای ریختن زهر خویش استفاده نمود. یعنی درست وقتی که همه سرشان توی بشقاب بود، با صدای بلند داد زد: «کرامت جان... عزیز دلم؛ چرا نمیآیی شام بخوری؟» و ناگهان برقی به ولتاژ 220 از سر حاضران در مجلس به هوا خاست. کرامت دیگر کیست که اینگونه عاشقانه مورد خطاب قرار گرفته؟ یعنی آقا بیژن ما در این مدت کوتاه بچه دار شده و فرزندش به حدی رشد کرده که با پای خودش سر سفره بیاید و فسنجان نوش جان کند؟! و در همین اثناء صدای بیژن شنیده شد که میگفت: «آمدم عزیزم.» من که ولتاژ 1000 را به وضوح حس کردم... و خیلی خوشگل و قشنگ آمد کنار همسرش نشست.(البته اگر خوشگل از الفاظ قبیح نباشد!) چشم مهمانان به سرعت خاله جان ما را نشانه رفت و ایشان که بر اثر شوک ناشی از ولتاژ بالا متوجه شرایط نبودند، رو به پسرشان کرده و فرمودند: «کجا بودی بیژن جان؟» و هنوز دهان بیژن باز نشده بود که همسرش گفت: «کرامت جان رفته بود آن اتاق کار داشت.» من برای اعتراض به وضعیت پیش آمده از سر سفره بلند شدم و با عصبانیت به خاله جان عرض نمودم: «بفرما خاله! تحویل بگیر عروس و پسر جدیدت را!» و چند نفر دیگر هم به حمایت از من برخاستند و خلاصه قشقرقی به پا شد... و این وسط مادرزن بیژن یک گوشه نشسته بود و با رفتار موذیانهای یکسره زیر لب میگفت کرامت، کرامت، کرامت... خاله ما هم رفته بود به سر عروسش دست نوازش میکشید و عاجزانه تقاضا میکرد اسم بیژن را عوض نکنند. میبینید اوضاع و احوال ما را؟ بیژن که کرامت شود، لاجرم قورباغه هم باید ترانههای زیبای هندی بخواند دیگر. آن هم با حضور آمیتا باچان! تازه خاله از دو شب پیش یاد گرفته به تلفن همراه تمام خاندان تک زنگ میزند و قطع میکند. دیشب زنگ زدم میگویم این چه بساطی است به راه انداختهای آخر؟ میگوید این «زنگ بیژن» است. تک زنگ میزنم تا یادتان نرود اسم پسرم همیشه بیژن بوده... میخواستم بگویم بنده خدا؛ به جای من و بقیه فک و فامیل، یک بار به عروست زنگ بزن! ولی مگر خاله جان گوش میکند؟ هنوز هم یک عروس میگوید و یک نفر باید باقی عروسهایی که از دهانش میریزند را جمع کند... نوشته شده توسط میلاد خوشخو | لينک ثابت | موضوع:
سین گمشده فعل و انفعالاتی که هم اکنون درون اینجایم رخ میدهد بسیار شگفت انگیز است. و شما چه میدانید انگشت اشارهام به سوی سرم نشانه رفته. ای نکویان که در این دنیایید، یا از این بعد به دنیا آیید؛ مغز بنده به عنوان یک اندیشمند بالفطره که همواره از دیدگاه خودم مرکز ثقل جهان علم بوده، در این لحظه تاریخی هنگ نمود. کمی جگرتان را گاز بگیرید تا بگویم. آخرش میفهمید. نیازی به شرح پراکندگی شاخههای مختلف علم برای شما نمیبینم که خود به درستی بر وسعت آن اشراف کامل دارید. اما یک حوزه علمی هست که انگار دهان باز کرده و بقیه را میبلعد. یا حداقل در ذهن دانشمندی چون من اینگونه جلوه میکند. چون از هر چه خواستم بنویسم، پای چپم سر میخورد و میرفت روی دم این حوزه محترم. سوسک سیاه سوخته نیست... ولی با سین آغاز میشود. و متأسفانه روی سفره هفت سین یافت نمیگردد. حالا هر چیزی که هست به ما ربطی ندارد... اما گویا ما خیلی به آن ربط داریم. (در ضمن شما خوانندگان جان میتوانید از این مقوله به عنوان یک سوژه برای مسابقه شیرین بیست سوالی استفاده کرده و در جمعهای دوستانه از آن لذت ببرید) راستش را بخواهید امروز میخواستم دریچهای رو به افقهای جدید علم فیزیک برایتان باز کنم. نه که فکر کنید تنبلی کرده باشم... ولی نشد. مسئله مربوط به تعدادی الکترون و پروتون ناقابل بود که از روی بیکاری به هم برخورد میکردند و یک سری اتفاقات میافتاد و آخرش با سر میرفت توی شکم آن سین؛ و یا شاید آن سین با شکم میرفت توی سرش از آخر. به هر حال قضیه چنان تو در تو میشد که بعدا دیگر نمیشد بیرونش کشید! لذا ترجیح دادم به شاخهای دیگر بپرم و یقه علم ژنتیک و سایر علوم وابسته به بزغالهها را بگیرم. که باز هم قضیه خیلی مثل قبل شد. و همینجور بیشتر میشد که بیخیال شدم. ناگزیر دفتر ورزش را گشودیم و مشغول تورق صفحات درخشانش شدیم. و دیدیم همه ورزش را گذاشتهاند و رفتهاند فوتبال را درست کنند. پس رفتیم سراغ این بازی کره و قدم.(یا کره اسبی که قدم میزد و آخر کار ما را 2-1 داغ نمود.) به ناگاه یک نفر از میان تفکراتم سرش را بیرون آورد و گفت: «ببخشید؛ معذرت میخوام! آقایون هیچ ارادهای از خودشون ندارن!» خودم مطلب را دریافته و فهمیدم هیچ چیز زیر سر آن شیء بی والدین نیست. از اینجا رانده و از آنجا مانده، پنجرهای از ذهن پنچر شده خویش به سوی عرصه اقتصاد گشوده و دیدم هیچکس در این وادی نیست. یک نفر هم محض رضای خدا پیدا نمیشد تا بگوید چه خبر است و چرا پرندهای در این ماتمکده پر نمیزند. نمیدانم چرا امروز وسط امر خطیر نگارش جیب کتم پاره شد! بله... میگفتم. حتی هیچ اثری از همان سین هم اینجا پیدا نمیشد و انگار همه رفته بودند یک جا! در آخرین تلاشم تصمیم به کالبد شکافی و باز کردن بدن علوم فرهنگی-اجتماعی گرفتم. خوشبختانه کسی به این موضوع کاری نداشت و همه میخواستند بروند به همان سین برسند. خودش یا حسابش را... نمیدانم دیگر! سرتان را درد نیاورم... وقتی دیدم هیچ چیز درست و حسابی باز نمیشود، همچون افراد مشتغل به سین عظیم، چند نوشابه برای خودم باز کردم و باز شد و جای شما خالی؛ خیلی خوشمزه بود. آقا؛ با تو هستم... تو را به جان مادرت آن خودکار قرمز را زمین بگذار! بنده از این به بعد فقط در دایره علوم مربوط به برنامه وزین خانه پوست پیازی روشن و موضوعات خانوادگی و شخصی خودم نگارش خواهم نمود. آخرش هم یک فنجان قهوه نوش جان میکنم. مرا بگو که خواستم قطرهای از دریای بیکران علم نصیب شما شود! به من چه اصلا؟ مطبوع در شماره 376 هفته نامه 40چراغ - ستون یادداشتهای پراکنده یک دانشمند جوان که هنوز کشف نشده است نوشته شده توسط میلاد خوشخو | لينک ثابت | موضوع:
فقط ده تا؟! به چه زبانی بگویم آخر؟! هزار بار گفتهام 90٪ دروس تئوری دانشگاهی به درد زندگی ما نمیخورد! چیزی که مسکن درد بی درمان زیستن بوده و هست، تجربه نام دارد. همین و بس! چرا باید با یک سری علوم منقضی غربی که اساساً به گروه خونی ما نمیخورد دست و پنجه نرم کنیم و آخر سر بچسبیم به حرف خاله و خانباجیهای خودمان؟ وقتی میدانیم کدامیک متنفذتر است، دیگر چه نیازی داریم به دور باطل یک مرغ دارم روزی فلان عدد تخم میگذارد؟ این مبحث کلیدی تنظیم خانواده و جمعیت یکی از مصادیق عینی و ملموس علوم فرسوده شده. البته ما که در این زمینه دانشمند نیستیم... ولی اگر فقط دو کلام از صحبتهای شیرین شوفر خطی محلمان را که بشنوید، چم و خم کار دستتان میآید. خودش میگوید فوق لیسانس است و از من بپرسید دکترا دارد ماشاءالله...! تا امثال این بنده خدا در ربع مسکون میچرخند، دانشمندی چون من به جای کشف شدن باید برود اردک آنگولایی بچراند. میگفت ننه خدا بیامرزش پنج شکم زاییده و باز قوم شوهر طعنه میزدند اجاقش کور است! حالا معلوم نیست چه بر سر آن جامعه آمده که به کلی خودش را باخته. به جای اینکه نفوس را زیاد کنند و برکت سفرهها بالا برود، توی دانشگاه به مغز بچههای مردم فرو میکنند جمعیت زیاد خطرناک است... میگفت تاریخ اعتبار اکثر دروس مراکز آموزشی ما گذشته و این مربوط به قدیم بوده که بخواهند جمعیت را کنترل کنند. بعداً همین چین خودمان را مثال زد... این همه آدم درونش ریخته که کشوری موفق شده دیگر! ما تا یکبار گفتیم نفوس از چین وارد کنید به آقایان برخورد! ولی اگر کمی توجه داشتند و میفهمیدند چرا پدیده فرار مغزها دوباره اوج گرفته، اینگونه رفتار نمیکردند. اصل قضیه این است که محققان اروپایی و آمریکایی فهمیدهاند راز موفقیت و پیشرفت در چیست... افزایش جمعیت! میبینید چگونه واردات انسان میکنند؟ نمیبینید دیگر. مثل کیشمیش! تمام هم و غمشان شده بگردند دنبال جوانان بیکار و سرمایههای ما را بدزدند! بحث، بحث دو دوتا است. جوابش هم همیشه معلوم بوده خدا را شکر! البته اگر پیش خودمان میماند، من هنوز نتوانستهام به جواب نهایی این معادله پیچیده برسم... که اگر میرسیدم کشف شده بودم. واقعاً وقتش رسیده مسئولین آموزشی کشور فکری به حال سرفصل دروس کنند. حالا که همه دنیا به اهمیت رشد سریع جمعیت پی بردهاند، چرا نباید زودتر خودمان را با شرایط جدید تطبیق دهیم؟ تاریخ گواهی میدهد ما همیشه درخشانترین تمدن را داشتهایم. سند مربوط به گواهیاش هم موجود میباشد. چه میشود اگر با رجوع به رسوم نه چندان دور، آینده مملکت را تضمین کنیم؟ مگر نمیبیند پیشرفتهترین کشورهای دنیا به این نتیجه رسیدهاند که حرف گذشتگان ما درست بوده؟! چرا فکر میکنید درست نبوده؟ اصلاً وقتی دانشمندی مثل من هست، چه معنا دارد شما بخواهید فکر کنید؟ مگر آن قدیمها بد بود؟! ده بیست بچه که دیگر این حرفها را ندارد. لب مطلب اینکه بنده با تئوری حاکم بر مبانی تنظیم خانواده و جمعیت در ایران مخالفم آقا! چون آنگونه که از استدلالات پیچیده شوفر محلمان بر آمد، نیاز شدیدی به تغییر استراتژی تکثیر انسان احساس میشود. از همین حالا باید مشوقهای لازم جهت افزایش سریع آدم در کشور ارائه گردد؛ بلکه قیافه هرم جمعیتی ما خوشگل شود. حتی میتوان قوانین جالبی را در این باب طراحی نمود... به خدا!!! پس بیایید همه با هم شعارهای بیمصرفی همچون «یکی کمه، دوتا بسه...» را دور بریزیم و یکصدا بگوییم: «یکی بخر، سهتا ببر!»مطبوع در شماره 375 هفته نامه 40چراغ - ستون یادداشتهای پراکنده یک دانشمند جوان که هنوز کشف نشده است نوشته شده توسط میلاد خوشخو | لينک ثابت | موضوع:
من با همه چیز مخالفم! باور بفرمایید همه چیز مضر است. اصلا چه میگویید شما؟ از همان زمانی که کودکی ده ساله بودم و شاد و خرم و چست و چابک میدویدم از لب جوی آن هم در جنگلهای گیلان و نه به علم فکر میکردم و نه ثروت، معلم گرامی تنها چیزی که بلد بود را سالی سه بار تکرار میکرد: «علم بهتر است یا ثروت» بنده هم ساز مخالفم را در دست گرفته و ندای هیچکدام سر میدادم. و همینجا بود که تمام همکلاسیهای عزیز یکصدا میفرمودند: «اَه... باز این شروع کرد!» به خدمتشان عرض مینمودم: « ای دوستان؛ شما یاران دبستانی من هستید! مدتهاست چوب الف بر سر ما قرار گرفته! آیا این چوب را احساس نمیکنید؟ دست ما باید یک سری چیزها را پاره کند! آخر چه کسی میتواند جز من و شما ریشهی این درد را گرفته و سپس چاره نماید؟» ولی مگر به گوششان فرو میرفت؟! آموزگار مهربان هم در یک همصدایی آشکار با دیگر دانشآموزانش به این حقیر میفرمودند: «تو آدم نمیشوی پسر جان! فعلاً بیا از کلاس برو بیرون...تکلیف فردایت هم این باشد که هزار بار بنویسی علم بهتر است؛ تا از این به بعد یاد بگیری درس معلمت را خراب نکنی.» خلاصه اینکه گذر ایام ساز مرا مخالفتر بار آورد و هر کسی از ظن خود نامی بر ما گذاشت که ذکرشان به هیچ وجه جایز نیست؛ اما من خودم بارها احساس کردم دارم تبدیل به دانشمند جوانی میشوم... در ضمن تقاضا دارم سیاسیها از شمایل گل آلود بنده ماهیگیری نفرمایند. چون خوشبختانه هیچ بویی از عالم سیاست و علم پلیتیک نبردهام. پس حضرات به یاد داشته باشند هرکس برچسب سیاسی به من زد، قطعاً به بیماری مالیخولیا یا اسکیزوفرنی حاد مجهز است. یک چیز دیگر؛ از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان... آدم بیکاری هستم. نه اینکه تنبل باشمها! نه...! فقط از بد روزگار اگر نرخ بیکاری 1٪ هم طبق آمار برنامههای خبری صدا و سیما اعلام شود، دهانش به سوی من باز میشود و یک لقمهام میکند. نوش جانش! تازه تقصیر با خودم است. چون هرکجا خواستم مشغول به کار شوم، میگفتم چرا من را کشف نمیکنید؟ خلاصه بیکاری فشار آورد و تصمیم گرفتم ریز مخالفتها و خزعبلاتم را برایتان بنویسم. باشد که پند گیرید. مطبوع در شماره 374 هفته نامه 40چراغ - ستون یادداشتهای پراکنده یک دانشمند جوان که هنوز کشف نشده است نوشته شده توسط میلاد خوشخو | لينک ثابت | موضوع:
دلایل دیگری شاید بنا به دلایل دیگری باز هم پشت گوشمان از جنس پارچه خاصی شد و نگاشتیم در این خراب شده...
نوشته شده توسط میلاد خوشخو | لينک ثابت | موضوع:
بنا به دلایلی
متأسفانه و بنا به دلايلي، از درج كليه ي مطالبم در اینجا خودداري می كنم .
از این پس تنها در یک وبلاگ دیگر و در قالب طنز، امور می گذرانم. آدرسش هم مهم نیست. بگردید، پیدایش می کنید...! نوشته شده توسط میلاد خوشخو | لينک ثابت | موضوع:
|
|